تبليغاتX
دلــم از دنیـــا و آدمــاش خیــلی گرفته!

 

از صبح ِ کله سحر با "او" پا شدیم رفتیم خونه دوستِش تا همین الان!

هِی مشـ/.../روب خوردیم، سیـ/.../گار کشیدیم، حُکم بازی کردیم!!!!

هر بار هم من و خانومِ دوستِش، "او" و دوستِش رو ۷-۱ بردیم!!!! :دی

کُلآ با این دوستِ "او" و خانومِش خیلی حال میکنم! قِلقِلیای منَن!

"او" هم بهشون میگه خرسی و خرسیه!

آدمای راحتیَن...!

روزِ خوبی بود، خوش گذشت...

مخصوصآ وقتی اونا فوتبال میدیدن و من همون جا رو مبل سرمُ گذاشتم رو پایِ "او" و خوابیدم...!

قیافه های اون سه نفر اینجوری بود:

کلآ این روزا "او" پُشتکار زیادی پیدا کرده برای عوض کردنِ روحیه من!!!!

بریم خونه دوستامون!

بریم پارک!

بریم تجریش!

بریم لوازم ارایش بخر!!!

کُلآ بریم...!!!!!

اما خوب نوشدارو بعد از مرگ سهرابه انگار...!

حالِ روحیم به شدت بده...

و دارم تبدیل میشم به یِ آدم دائم الـ/.../خمر...

 

+ تاريخ شنبه 1391/02/23ساعت 0:30 نويسنده زهرا |

 

۱۸ اردیبهشت ۸۶...

۶ سال گذشته از روزی که sms دادم تولدت مبارک...!

و جواب دادی: مرسی...!!!!!

۴ ساله از ۱۸ اردیبهشت، تولدت رو کنار همسرت جشن میگیری...

و امروز هم مثل همه سالهایی که گذشت سه نقطه ها رو صفحه گویم نشستند...

گاهی نقطه ها چقددددددددر حرف برای گفتن دارند...

اگر sms نداده بودم...

اگر جواب نمیدادی...

اگر ازدواج نکرده بودی...

اگر بی خیال نمیشدی...

اگر بی خیال نمیشدم...

راستی تو بیخیال شدی یا من؟؟؟؟

بدجوری دلم هواتُ کرده پسرک اردیبهشتی من...!

 

+ تاريخ دوشنبه 1391/02/18ساعت 23:59 نويسنده زهرا |

 

چند روزی که نبودم داستان های متنوعی داشتم...

خیلی متنوع!!!!

درگیریِ ذهنیم خیلی زیاد بود و بی حوصله بودم...

برایِ اولین حسِ انتظار برای یک عزیز رو پشت درِ اتاق عمل تجربه کردم...

مسلمآ تجربه ی خوبی نبود...

پر از استرس و تنگیِ نفس و بُغض بود ولی خدا رو شکر، خدا رو هزار بار شکر که همه چی اوکی شد!

و خیلی اتفاقات خوب و بد دیگه!

مهم تر از همه ی این مسائل به یِ تعریف جدید از دوست رسیدم، دوستی یعنی همراهی ِ آدم ها وقتی که سرخوشن و تفریحات برقراره و یا زمانی که به هر دلیل بهت احتیاج دارن...!

و وقتی تنهایی، مضطربی و یا هر چیزی که برات تلخی داره به یِ ورشونم نیست و حتی بهت یِ زنگ نمیزنن!!!!!!

و خیلی چیزای دیگه که خواهم نوشت...!

 

+ تاريخ یکشنبه 1391/02/17ساعت 23:29 نويسنده زهرا |

 

دلــم میــخواد تمــام این زنـــدگی رو بالا بیــــارم!

 

+ تاريخ جمعه 1391/02/08ساعت 21:52 نويسنده زهرا |

 

شهرِ یونی...

بچه ها...

شاهین نجفی...

سیـ/گـار...

شـ/راب...

مدادرنگیا و مقواهام و دستام که رو دوباره روی کاغذ سُر میخورند...

و البته AngtyBrid!!!!!!!!!

اغراق نمیکنم که زندگیم خلاصه شُده تو این چندتا چیز!

و اغراق نمیکنم که با دوستام ساعت ها زیرِ پنجره میشینیم و قُفل میشیم شاهین نجفی و سیگار...!

بعد از سالها، ساعتها با نقاشیام مشغولم و این روزا نقاشی و  سیگار و شاهین و شراب آرومم میکنند...

و AngtyBrid!!!!!!!!! این روزها تفریحمه...!!!!!!

و زندگی همچنان در جریان است!!!!!

 

+ تاريخ پنجشنبه 1391/02/07ساعت 0:49 نويسنده زهرا |

 

آخـــرشم من در اثـــر دنـــدون درد! میمیــــرم...!

     میـــدونم!

 

+ تاريخ شنبه 1391/02/02ساعت 23:19 نويسنده زهرا |

 

مرمری! من هیچ راه رابطه ای با تو ندارم...!!!!

نمیشه حرف بزنیم...

 

+ تاريخ شنبه 1391/02/02ساعت 14:9 نويسنده زهرا |